تبلیغات
شهروند سکوت - راه مسجد، راه بهشت
شهروند سکوت
من زندگی رو خجالت زده می کنم و به همه آرزوهام می رسم ... اگر او هم بخواهد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
/_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\
اکنون منم در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش، تو را یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم

مدیر وبلاگ : محمد اسماعیلی
نویسندگان

روحانی راه مسجد را گم کرده بود .

از کودکی خردسال پرسید :

فرزندم ! مسجد این محل کجاست ؟

کودک گفت:

آخر همین خیابان ، به طرف چپ بپیچید ، آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .

روحانی گفت:

آفرین فرزند! من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم ، تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟

کودک پرسید :

درباره چه چیزی. صحبت میکنی ،حاج آقا !؟

روحانی گفت:

می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم .

کودک خندید و گفت:

تو راه مسجد را بلد نیستی. می خواهی راه بهشت را به مردم نشان بدهی!!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
          
چهارشنبه 3 آبان 1391





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی