تبلیغات
شهروند سکوت - چرا پدر و مادرها پیر می شوند!
شهروند سکوت
من زندگی رو خجالت زده می کنم و به همه آرزوهام می رسم ... اگر او هم بخواهد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
/_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\
اکنون منم در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش، تو را یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم

مدیر وبلاگ : محمد اسماعیلی
نویسندگان

 

 

 

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکلاساسی در رابطه با یکی از

کامپیوترهای اصلی مجبورشد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد.

بنابراین، شماره منزل او را گرفت . 

    کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت:

 «سلام » 

رییس پرسید :

«بابا خونس؟» 

  صدای کوچک نجواکنان گفت: «بله» 

ـ می تونم با او صحبت کنم؟  

  کودکی خیلی آهسته گفت: «نه» 

    رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: «مامانتاونجاس؟ » 

    ـ بله

ـ می تونم با اوصحبت کنم؟  

دوباره صدای کوچک گفت: «نه» 

رییس به امید این که شخص دیگری در آنجا باشد

که او بتواند حداقل یک پیغام

بگذارد پرسید: «آیا کس دیگری آنجا هست؟»

 

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: «بله، یک پلیس»

 

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در

منزل کارمندش چه می کند، پرسید:

«آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟» 

   کودک خیلی آهسته پاسخ داد: «نه، او مشغول است؟»

 

ـ مشغول چه کاری است؟  

کودک همان طورآهسته باز جواب داد: «مشغول

صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.»

 

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با

شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: «این چه صدایی

است؟ » 

    صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: «یک هلیکوپتر » 

   رییس بسیارآشفته و نگران پرسید: «آنجا چه

خبر است؟ » 

    کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد

پاسخ داد :

  «گروه جست و جو همین الان از هلیکوپتر پیاده شدند

 

رییس که زنگ خطردر گوشش به صدا درآمده بود،نگران و حتی کمی لرزان پرسید:

«آنها دنبال چی میگردند؟ » 

   کودک که همچنان با صدایی بسیار آهسته ونجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی

پاسخ داد: «من».





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
          
جمعه 17 شهریور 1391





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی