تبلیغات
شهروند سکوت - امتحان شفاهی
شهروند سکوت
من زندگی رو خجالت زده می کنم و به همه آرزوهام می رسم ... اگر او هم بخواهد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
/_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\
اکنون منم در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش، تو را یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم

مدیر وبلاگ : محمد اسماعیلی
نویسندگان

امتحان شفاهی فیزیک در دانشگاه

 استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح می کند

 شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب می دهد:

 من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد.

اکنون پروفسور می تواند سئوال اصلی را بدین ترتیب مطرح کند:

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید، در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل می شود

 و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید:

محاسبه مقا ومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟

 حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد.

 همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند.

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا می خواند و طبق معمول سئوال اولی را می پرسد :

  شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم.

پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرمه  .

دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میارم.

هوای کوپه مثل حمام زونا داغه.

دانشجو میگه اصلا ً لخت مادر زاد میشم .

پروفسور گوشزد می کند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی  .

دانشجو به آرامی میگوید  :

میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار استکه من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت می کنم واگر قطار مملو از آفریقائیهای شهوتران باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمی کنم.

 






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
          
چهارشنبه 25 مرداد 1391





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی