تبلیغات
شهروند سکوت - زلزله
شهروند سکوت
من زندگی رو خجالت زده می کنم و به همه آرزوهام می رسم ... اگر او هم بخواهد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
/_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\
اکنون منم در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش، تو را یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم

مدیر وبلاگ : محمد اسماعیلی
نویسندگان

پس از پایان زلزله گروه نجات به خرابه های خانه ی یک زن رسیدند. می‌شد بدن بی جونشو از شکاف ایجاد شده توی دیوار دید.

چیزی که توجه همه رو جلب کرد حالت عجیب زن بود بیشتر شبیه کسی بود که در حال عبادت باشه روی زانوهاش نشسته بود و خودش رو به جلو خم کرده بود.

خرابه های خونه سر و کمرش رو مجروح کرده بود.

با تلاش زیاد رهبر گروه نجات بالاخره تونست دستش رو از شکاف باریک به بدن زن برسونه اون امیدوار بود که زن هنوز زنده باشه اما از بدن سرد و خشکش  فهمید  که اون مدت زیادیه این دنیا رو ترک کرده واسه همین با بقیه گروه اون منطقه رو ترک کردن تا ساختمان های دیگه ای که اون حوالی بود رو جستجو کنند.

بعد از مدتی رهبر  گروه به همراه یک گروه پیشتاز به سرعت به خونه اون زن برگشتند.

رهبر گروه دوباره جلو شکاف زانو زد و دستش رو به  زن رسوند اما این دفعه هدفش چیز دیگه ای بود دستش رو به فضای خالی زیر بدن زن برد و شروع به گشتن کرد.

 یک دفعه داد زد: یه بچه!!!!  دکترو خبر کنین

 تمام تیم دست به کار شدن اونا با دقت زیاد خرابه ها رو از روی بدن زن برداشن و زیر بدن بی جون زن، بچه سه ماهه ای رو دیدن که داخل یک پتو با گلهای رنگارنگ پیچیده شده بود

دکتر به سرعت بالای سر بچه حاضر شد

وقتی پتو رو کنار زد یه گوشی کنار بچه بود با یه پیام

 

 عزیزم، اگه زنده موندی همیشه یاد باشه

" مادرت عاشق تو بود"

 

پی نوشت:

دوباره زلزله، دوباره درد، دوباره غصه های چند ساله. دوباره کودکان بی مادر، دوباره مادران بی کودک، . . .

اما به خدا ، به خدایی خدا

یه زلزله 6.2 ریشتر نباید حتی یک کشته داشته باشه

پس خرد و عقل و هوش و دینمان کجاست. تا کی باید ببینیم آنچه را که نباید . . .





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
          
دوشنبه 23 مرداد 1391





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی