تبلیغات
شهروند سکوت - صبر سنگ
شهروند سکوت
من زندگی رو خجالت زده می کنم و به همه آرزوهام می رسم ... اگر او هم بخواهد
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
/_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\ /_\
اکنون منم در دل این خلوت و سکوت
ای شهر پر خروش، تو را یاد می کنم
دل بسته ام به او و تو را عزیز دار
من با خیال او دل خود شاد می کنم

مدیر وبلاگ : محمد اسماعیلی
نویسندگان

این حال امروزم بود. حال بدی که زیادی با من همراهی می کنه. ادمه مطلب متن کامل را گذاشتم. اما خودم فقط فقط همین یه تیکه راحفظ بودم:

آن من دیوانه عاصی

در درونم های هو می كرد

مشت بر دیوارها می كوفت

روزنی را جستجو می كرد

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیك با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می كشت

باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه عاصی

در درونم های هو می كرد

مشت بر دیوارها می كوفت

روزنی را جستجو می كرد

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افكند

همچو ابری بر بیابانی

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می كردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم، نمی دانی

بانگ او آن بانگ لرزان بود

كز جهانی دور بر می خاست

لیك در من تا كه می پیچید

مرده ئی از گور بر می خاست

مرده ئی كز پیكرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بوها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهوها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیكتر می شد

ورطه تاریك لذت بود

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رؤیاها

زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها

باز تصویری غبار آلود

زآن شب كوچك، شب میعاد

زآن اتاق ساكت سرشار

از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دست های من

می شكفت از حس دستانش

شكل سرگردانی من بود

بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها

قلب هامان، میوه های نور

یكدگر را سیر می كردیم

با بهار باغ های دور

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رؤیاها

زورق اندیشه ام، آرام

می گذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم كدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم

بگذرم گر از سر پیمان

می كشد این غم دگر بارم

می نشینم، شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم





نوع مطلب : حرف های خودم، 
برچسب ها :
          
یکشنبه 18 تیر 1391





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی